حمد الله مستوفى قزوينى

199

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چو داند خدا رازهاى نهان * نزيبد بجز او خدا در جهان كنون عرضه‌كن بر من اين پاك‌دين * كه اين پاك‌دينست پيشم گُزين » نبى كرد عرضه بر او دينِ پاك * مسلمان شد از دل ، نه از ترس و باك فِدا داد هر چار را همچنان * عقيل گُزين شد مسلمان همان 4205 پس از بهر عبّاس آيت رسيد * فرستاد يزدان به پيشش نويد كه : « مالش در اسلام باشد فزون * از آن چيز بودش به كفر اندرون به ديگر سرا مغفرت آيدش * در اسلام پايه بيفزايدش » چو اسلام پذرفت آن بىهمال * پديد آمدش بىكران مِلك و مال همىگفتى : « از پاك پروردگار * شد اين يك مرادم روا آشكار 4210 همانا به ديگر سرا زآن دگر * درخت اميدم درآيد به بر » * به مكّه يكى مرد بود از عرب * كه نامش عُمَيْر و پدر بُد وَهب يكى پور بودش ، وهب نامِ او * ز مردى بُدى در جهان كامِ او نبودى چنو در عرب راهدان « 1 » * وهب نيز رهبر بُدى همچنان در اين رزمگه بُد وهب هم عمير « 2 » * و ليكن وهب گشت در وى اسير 4215 عمير « 3 » از پى پُور در جست‌وجو * همىكرد هرگونه‌اى گفت‌وگو نبودش به چيزى دگر دسترس * ز عياريش كار « 4 » بودى و بس يكى روز نزديك صفوان شتافت * ز صفوان مراد دل خود نيافت كه گفتا : « اگر نيستى غم مرا * كه ايدر عيالم شود بينوا برفتى و از شيرمردىّ خويش * كشيدى همه كين قوم قريش 4220 برآوردمى از محمّد دمار * گرفتى روان اندراين كار خوار » به دو گفت صفوان : « عيالِ ترا * نمانم كه ايدر شود بينوا تو زنهار سستى مكن اندراين * كه نامى شوى زين به روى زمين » به پاسخ چنين گفت : چون هست وام * نيارم كشيدن برآن سو زمام

--> ( 1 ) ( ب 4213 ) . در اصل : زاهدان . ( 2 ) ( ب 4214 ) . در اصل : هم غمير . ( 3 ) ( ب 4215 ) . در اصل : غمير از . ( 4 ) ( ب 4216 ) . در اصل : ز عيارس كار .